فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه

شعر عاشورایی کاظم رستمی - نمایه


نمایه
 
پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ توسط نمایه

بسم الله الرحمن الرحیم

 

شعری که آقای کاظم رستمی در مراسم رونمایی نرم افزارهای سراب سبز و بصیرت خواند:

قالَ علی ابن موسی الرِّضَا علیه السلام:

إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ کَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِیةِ یحَرِّمُونَ فِیهِ الْقِتَالَ فَاسْتُحِلَّتْ فِیهِ دِمَاؤُنَا وَ هُتِکَتْ فِیهِ حُرْمَتُنَا

وَ سُبِی فِیهِ ذَرَارِینَا وَ نِسَاؤُنَا وَ أُضْرِمَتِ النِّیرَانُ فِی مَضَارِبِنَا وَ انْتُهِبَ مَا فِیهَا مِنْ ثِقْلِنَا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِی أَمْرِنَا...

 

او ضامن غیب است که می شورد امان را

از ما و قلم نشنوی آواز عیان را

در من، منِ بیچاره ز سودای تماشا

در پرده بخوان هق هق کتمان فغان را

گفتم که رضا در غم طوفان محرم

فرمود حدیثی که بسوزد دل و جان را

کین ماه حرام است ز دوران جهالت

خون بس شده بت کیش و کج اندیش و ددان را

اما همه شد حلّ و حلال صف دیوان

خون و حرم سبط نبی... ثقل گران را...

...کشتند و در آیینه خدا آیه خون شد

ناموس خدا خورد ز سیلی ضربان را

گفتی که به شرح سخن او بنشینم

گفتم که به اجمال بخوان این خلجان را

او ضامن غیب است که می شورد امان را

از ما و قلم نشنوی آواز عیان را

در کرببلا صف زده شیطان تکبر

تا بشکند آیینه ایمان مغان را

آن سو ولی الله غریب است که تنها

با طفل رضیع آمده هیجای سنان را

*****

این حنجره از بسمل مجروح نحیفی ست

در دست پدر خنده کنان خوانده اذان را

شد خانه خراب این قلم آن لحظه که از شرم

پیچید به کتمان عبایی شریان را

این صیحه مبهوت غم انگیز رباب ست

چون دید به گهواره نمِ شیر روان را...

می گفت که طفلم همه یکجا به در آورد

از ناحیه حلق سه دندان کمان را

مادر به دمی پیر شد آن لحظه که می دید

یک غنچه شکفته ست به نی خونِ گمان را

از من، منِ غم کشته به تفصیل چه خواهی؟

از پیچش مو بر سرِ نی جو فوران را

وقتی که ز تل صیحه مقتل زد و آورد

زینب به سرآشیبِ قفا اشک نهان را...

از خاکِ جنون زد رگِ خونین که اخیَّ

برگرد... الیَّ که ببوسی شریان را

این شعر مگر از سخنِ صخره بنا شد

هر بیت به سَر می زند اینگونه فغان را

باری سخن از پیچشِ مو بر سر نی بود

از دیده تبدار بجو آن جریان را...

ای کور شوی شاعر مجنون تماشا

حرمت مشکن فاش مکن داغِ جوان را

چون زینب کبری سخن از پیچش مو کرد

خون زد شتک از چوبه محمل تبِ جان را

شاعر به جنون آمد و در سلسله جان داد

از او پس از این نشنوی آواز عیان را

عینیت دین چون که چنین رفت به مقتل...

خورشید زد و سوخت شب تار زمان را

من حکمت والی که پذیرفت چه دانم؟

با کشتی خون رهبری هر دو جهان را

حیرت شده ام حیرت خونین محرَّم

من آهِ سکوتم تبِ اندوه خزان را

چون بغض عقیله سخنم سخت و ثقیل است

در من تبِ دق مانده ز هیجا هیجان را

 

صل الله علیک یا سیدنا العطشان...

برگرفته از وبلاگ شاعر

http://natenamak.blogfa.com/


.: Weblog Themes By Pichak :.





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو