فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه

حاشیه نگاری دیدار با مقام معظم رهبری - نمایه


نمایه
 
پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ توسط نمایه

بسمه تعالی

حاشیه نگاری دیدار با مقام معظم رهبری

نهم اسفند 89 توفیق شد تا همراه دبیرکل محترم و معاونان ارجمند نهاد کتابخانه های عمومی کشور محضر رهبر معظم انقلاب برسیم. این دیدار ارزشمند و شوق آفرین آن قدر انگیزه و روحیه به ما بخشید که تا مدتها شوق دیدار داشتیم. اکنون که عنایت ایشان به کتابداران تجدید شده بر خود می بالیم و انتظار دیدار در دل و شوق حضور در سر داریم.

همان زمان حاشیه هایی از این دیدار نوشتم که آن زمان انتشار ندادم. اما حالا که بناست میثاق مان دوباره احیا گردد شیرینی آن را برایتان بازگو می کنم.

 

*نمی دانم چه خیری انجام داده بودم که مستحق این پاداش شدم . اما هرچه بود به یک رویا می ماند. رویایی غیر منتظره ....

*یکشنبه بود که رئیسمان گفت  فردا روزموعود است. مدتها بود که چنین آرزویی داشتیم وچنان رویایی در سر می پروریدیم اما حتی زمانی که موعد موعود هم نزدیک به نظر می رسیدهیچ دورنمای روشنی از تحقق آن دیده نمی شد تا اینکه روز دیدار در غیر منتظره ترین شکلش رسید.

*هفت نفر بودیم که رهشپارشدیم : دوشنبه نهم اسفند 89

*درب ورودی اول حاکی از اعتماد به مراجعان بود و هیچ بررسی جدی نشد. منتظر درب دوم بودیم که به ما گیربدهند چرا کارت ملی یا شناسنامه تان همراهتان نیست . اما در دوم هم اعتماد کامل بر قرار بود . نام ما همراه با چهل نفر دیگر روی کاغذی نوشته بود که هنگام عبور از هر در آنرا کنترل می کردند و تیک می زدند بی آنکه کسی هویت مارا تایید یا رد کند.

*به در سوم و آخر رسیدیم . این بار حتی اسم ما را هم نپرسیدند بلکه اسم ما را می خواندند و بله می گفتم شبیه حاضر و غایبهای مدرسه . آنجا بود که فهمیدم حفظ الهی است  که کار اصلی را می کند نه تیم حفاظتی ؛هر چند که از زیر دستگاهی عبور کردیم و دستان  برادران پلنگی پوش هم نوازشمان کرد.

*حیاط سرسبز و پر ازدرخت روبروی اتاق انتظار چشم نواز بود و فرح بخش .

آنها که زودتر رسیده بودند به چای هم رسیده بودند و ما که دیر رسیدگان بودیم از فیض چای محروم. طبعا وقتی به کسی چای نمی رسد ، جای مناسب هم نمی رسد .سیدی بزرگوار در کسوت روحانیت به استقبال و خوش آمد ، آمد.

* بر روی دیواری تابلوی زیبایی با زمینه سبز و حاشیه طلا رنگ ،  جمله السلام  علی المهدی الامم و جامع الکلم را برجسته ساخته بود و در سوی دیگر اتاق ، تصویر آقا در میان پرچم های سرخ عاشورایی و در سوی دیگر ساعتی کوچک که 10:30  را نشان می داد .

*همان سید بزرگوارگاهی وارد می شد و از میان این چهل پنجاه نفر ، یکی را به نام خطاب می کرد و با خود می برد. همین صدا زدن های تکی کافی بود که پچ پچ های جمعی بالا بگیرد.

*سرانجام فراخوان عام داده شد و همه اندیشمندان و اساتید و علما که مقام و منصب را در اتاق انتظار جا نهاده بودند دوان به سمت سالن کوچک   دیدار شتافتند.

* سالن یک  ردیف صندلی دوری و پنج ردیف صندلی پشت سر هم داشت و در هر ردیف شش صندلی .

* گمان می کردم از ما بهتران در ردیف های دوری می نشینند و به میزان اهمیت در ردیف های اول تا پنجم و زمانی که هیچ ردیفی جز ردیف چهارم برای من  و چند نفر دیگر جا نبود، به گمانم اعتماد کردم و وقتی دیدم برای رئیسم صندلی ردیف اول خالی شد دیگر شکی نکردم .

* ردیف چهارم؛جایی که تنها چشمان زیبای یار را می شد دید . شاید همین سوءظنم بود که خدا نخواست باقی بماند و زمینه ای ساخت تا فرصت طلبانه جای خالی آدم محترمی که صندلی خود در ردیف دوم را ترک کردده بود پرکنم . اکنون زاویه دید عالی شده بود مهتر اینکه به مرز از مابهتران رسیده بودم.

*زمانی که در ردیف چهارم بودم آرزو می کردم که ای کاش دیدار  در سالن سینما برگزار می شد  تا سراشیبی سالن ، دید را بهتر کند اما در این ردیف همه چیز خوب بود.

* از آنجا که خدا هم ستار العیوب است و هم رحمان و رحیم با ر دیگر فرصتمان داد و مرز از ما بهتران را هم شکست و صعودمان به ردیف جلو فراهم شد.

* اینک ما هم از ما بهتران شده بودیم . به همین سادگی .... و به این فکر می کردم که افراد ردیف آخر درباره علت از ما بهتران بودن ما چه می گویند؟!

*اینک سینما که هیچج ، اتاق انتظار هم جلوه ای نداشت و سراشیبی بدترین پیشنهادی بود که ممکن بود داده شود.

*از این جمع، چند نفری را میشناختم ، حجج اسلام رحیمیان ، حمید روحانی ، محمدی ، قمی ، دکتر عابدی و آقایان زریبافان ، حقانی، مهدیان ، خامه یار و پسر مرحوم طالقانی که فلسفه حضور برخی  از آنان را تا آخر هم نفهمیدم.

*در تمام این جمع 50 نفری ، من جوان ترین بودم .

*سه دستگاه کولر گازی  در سالن خود نمایی می کردکه قطعا پس از دریافت قبض برق ، کمتر به کار خواهد آمد و بادبزن های دستی و برگه های یادداشت را رقیب خود خواهند دید.

* صلوات حاضران در سالن بیرونی حکایت از  سرآمدن انتظار داشت اما دقایق زیادی گذشت و خبری نشد. ظریفی می گفت اینجا برای صلوات فرستادن هم تمرین گذاشته اند تا هنگام صلوات اصلی ، دست و پایمان نلرزد و جو نگیرد مان.

* صلوات دوم نزدیکتربود  و این یعنی خبری در راه است .

*ساعت 11:20 بود که چشم ما روشن شد.

*آقا وارد سالن شد . هرچند که پیش از ایشان حضور آقای محمدی گلپایگانی و عده نزدیک تحقق رویایمان را داده بود.

* آقا وارد شدند ، چشمان یکایکمان را نشانه گرفتند و شکارشان شدیم .

تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین 

تمام غمم بود از همین که خدانکرده خطا بزنی

* خیر مقدم گفتند و هریک را با نگاهی به ملاطفت خواندند.ادب مهمان نوازی را می شد از چشمان آقا جست. تمام چشمان را رصد کردند و  بر صندلی نشتند.

*صندلی که درزیر  تمثالی از امام بود و پرچمی سه رنگ وزیبا در کنارش.

* بردسته صندلی آقا زنگ قدیمی کوچکی بود که نشان می داد هنوز فناوری بی سیم زنگ اخبار مورد اعتماد نیست .این بی اعتمادی را زمانی بهتر فهمیدم که میکروفن های پایه دار با سیم های بلند که از مقابل صندلی ها و از میان سالن عبور می کرد را دیدم که با تغییر گویندگان جابجا می شد.

* آقا که نشستند سید جوانی از سلاله علمای تبریز با لهجه ای شیرین شعری در وصف آقا خواندند . شعری با مضمون اتصال ایشان به اهل بیت و اینکه دشمنان جز با شکافتن فرق ایشان راضی نمی شوند و دست راست ایشان ، دست راستین عباس بن علی و دست بیضای روز غدیر است.

* آقا که شنیدند نارضایتی خود را اینگونه بیان کردند:

"درمقام نقد می توان کفت که عیب عمده آن این است که خطاب به بنده است که اصلا تطبیق نمی کند . انشاءالله  خدا ما را آن جوری قرار دهد که تصور شماست و گناهان ما را بیامرزد."

*نماینده یکی از گروههای چهارگانه حاضر در سالن به سخن آمد . کنگره بزرگداشت احمد بن اسحاق از محدثین بزرگ شیعه قرار است در تهران و کرمانشاه برگزار شود و از اقدامات انجام شده گزارشی داد و دعوت مردم کرمانشاه برای سفر به این استان را به گوش آقا رساند.

* آقا خود را بدهکار یک سفر به مردم کرمانشاه دانستند و شرط تحقق آن در آینده ای نه چندان دور را اقتضای عمر دانستند.

* سپس نام محدثینی را گفتند که به گمانم به گوش خود اهل کنگره هم نخورده بو و باچنان اشرافی از آنان گفتند که گویی روزها و ساعتها برای همین چند دقیقه مطالعه کرده اند.

* در این جلسه بود که دانستم احمد بن اسحاق وکیل حضرت حجت (عج) و در ردیف عظمت نواب اربعه است  و حتی حضرت عسکری (ع) طی نامه ای خبر ولادت ایشان را برای شادمان ساختن وی به او داده است.

* و توصیه مهم آقا به اهالی کنگره این بود که" سعی شود کار علمی از کار درآید".

* پس از ایشان ، پسر آیت الله طالقانی از کاستی های خود در برگزاری مراسم های بزرگداشت آن مرحوم گفت و مصادره شدن ایشان توسط برخی گروههای خاص را نتیجه این کم کاری دانست و اینکه به توصیه آیت الله مهدوی کنی چند سالی است که مراسم بزرگداشتی در مسجد هدایت برایشان برگزار می شود و امسال در یکصدمین سال ولادتش کنگره ای برپا کرده اند تا جوانان با او بیشتر آشنا شوند.

* سپس آقای حقانی دبیر کنگره به تفصیل از روحانیت شیعه و تاریخ روشنفکری و استعمار و استثمار و انتشار مجموعه آثار ایشان و چاپ مجدد پرتوی ازقرآن و ... سخن گفت .

* به درازا کشیدن سخنان او نگرانی کمبود وقت را جدی تر می کرد.

* در این میان نبود زیردستی برای یادداشت برداری مهمترین مشکلی بود که به نظر می رسید،  اما خداوند از باب رحمت خود،  جعبه دستمال کاغذی را نشانم داد  که با چشم غره های بغل دستی ام به عنوان زیردستی به کارم آمد.

* خطاب زیرلبی و آهسته آقای گلپایگانی برای آوردن چای حاکی از مهمان نوازی میزبان بود.

* چای در کمترین زمان وارد شد.

وچای دغدغه عاشقانه خوبی است 

برای باتونشستن بهانه خوبی است.

*آقا از شافی و وافی بودن سخنان آقای حقانی گفتند و از بعد دیگری از وجود آیت الله طالقانی  پرده برداری کردند که کمتر به زبان می آید: بعد مبارزاتی ایشان که درروشنفکران کمتر دیده می شود و حکایت مردی را یاد آور شدند که از روی ایوان ،نمایش  را می بینند  در حالی که طالقانی در وسط میدان حاضر بود .

* آقا از دادگاه تجدید نظر آیت الله طالقانی گفتند و از منش با اعتماد به نفس و متکی به خداوند او وصفای دل  و صدق باطن و زلالی ایشان حکایت کردند.

* آنچه برای من از همه قابل توجه تر بود اینکه طالقانی با آنکه توسط منافان ، " پدر "  خطاب می شد، در مقام تعارف با آنان نیفتاد و کمتر کسی چنین توان قلبی و روحی داد که خطبه ای همانند خطبه معروف ایشان علیه منافقان بخواند.

* و سر انجام توصیه کردند که طالقانی را با همه ابعاد معرفی کنید. طالقانی نه یک روشنفکر صرف بود نه یک مبارز صرف و نه حتی یک امام جماعت صرف.

* گرم شنیدن بودیم که خطاب آقا ما را به خود آود : " آقایان کتابخانه ها بفرمایید" .

*مهندس واعظی دبیرکل نهاد کتابخانه های عمومی کشور که به لطف او رویایمان محقق شده بود بزرگوارانه مارا معرفی کرد و پس از بیان تاریخچه تاسیس نهاد گزارشی از عملکرد چهارساله نهاد داد و ساختار غیردولتی نهاد را باعث انعطاف لازم ، بهره وری بالا ، برنامه ریزی پویا و امکان جذب مشارکتهای مردم دانست.

*از کمکهای دولت و مجلس تشکر کرد و سند چشم انداز بیست ساله نهاد را زمینه ساز توسعه کتابخوانی در کشور مبتنی بر ارتقای مطالعه مفید معرفی نمود.

* نگاه آقا به ساعت نگرانی ما از کمبود وقت را عینی تر کرد تا آنجا که فرمودند: " محور بعدی را بفرمایید".

* آقای واعظی از نقشه راه نهاد برای توسعه کتابخوانی گفت و از سرانه مطالعه در کشور که به 76 دقیقه رسیده بود ابراز خرسندی کرد و زمانی که ازنقش یکی از عوامل امروزین فتنه درانتخاب کتاب سالهای گذشته و تغییر ساختار تامین منابع کتابخانه ها سخن گفت اینگونه تذکر شنید که : " اسم کسی را نبرید".

*آاقای واعظی در پایان از مطالبات نهاد از آقا گفت و اینکه آرزوی همکاران دیدار ایشان است  و امید نهاد به تذکرات ایشان برای مطالعه در پیام های نوروزی .

* بیانات آقا امید بود  و مسوولیت .

*" جهت گیری تان درست است ،  این کاری که شما می کنید در کتابخانه ها و کتابخانه های عمومی درست  است".

* این را که شنیدم ، قلبم از رضایت شغلی سرشار شد و وقتی فرمودند " مراقبت کنید این فکرها در میدان عملی شود.یعنی به صورت آرزوهایی در دل باقی نماند و خروجی کار دیده شود " تنم ازبار مسوولیت های آینده لرزید.

* آقا کار نهاد را کار مهمی دانستند و آنرا با صدا وسیما مقایسه کردند و تذکر دادند : " کار کتابخانه ها از جهتی شبیه صدا و سیماست یعنی دائم در جریان ست و توقف پذیر نیست . اگر توقف کردید کار از شما عبور می کند و باید بدوید".

*دقت نظر آقا را زمانی بیشتر حس کردم که به سرانه 76 دقیقه مطالعه اشاره کردند: " سرانه 76 دقیقه چیزی نیست که آدم را راضی کند . این میانگین ها را نمی توان ملاک گرفت . ملاک را کمیت مطلق قرار دهید نه کمیت میانگین نسبی"

* سپس برنامه آتی نهاد را جهت دهی کردند: " ببینید چقدر آدم ها مطالعه نمی کنند ، بروید سراغشان ، در کشور آدمی که مطالعه نمی کند نباید باشد".

* آقا از انتخاب کتاب خوب برای کتابخانه ها هم گفتند و آنرا " خیلی مهم" دانستند و خواندن هر کتابی را لازم معرفی کردند و راز آنرا در این دانستند که " ما در اسلام اهل سانسور به این معنا نیستیم . اسلام دین تبیین است،  ما که از نظر منطق و بیان کم نداریم ندانستن ، نفهمیدن و نخواندن در کار مسلمانی نیست "

* کمی در نظام گزینش و توزیع کتاب نهاد تردید کردم تا جایی که شرط لازم توزیع بی قید و شرط کتاب را از قول سعدی به لطافت بیان کردند: " سگ را بستن و سگ را گشودن کار صحیحی نیست . چاره ای نیست اگر در وادی هنر ، تاریخ نویسی و رمان نویسی و ... سرمایه گذاری کرده اند و  کار وسیعی می کنند و این طرف کاری نمی کنند نمی شود نشست و نگاه کرد .هم اثبات و هم نفی در کار کتاب وجود دارد . اینجاست که توزیع کتاب در کتابخانه ها معنا دارد".

* آقا تلنگری هم به نویسندگان جریان انقلاب و ارشاد زدند و نارضایتی خود را از اینکه دشمنان برای عرصه های گوناگون نگارش کتاب برنامه ریزی و سرمایه گذاری کرده اند و این طرف  کاری نمی کنند بیان کردند و هردو بعد اثبات ونفی را در صدور مجوز معنا دار دانستند.

* آقا در خاتمه وعده خوشی دادند و از دفتر خواستند که دیدار با کتابداران را هم " در لابلای برنامه ها بگنجانند" .

* پس از کتابخانه های عمومی نوبت به دانشگاه هنر اسلامی تبریز رسید  که همران با فرش هنرمندانه نفیسی برای اهدا به آقا آمده بودند و راز صلواتهای آزمایشی پیش از ورود آقا را اکنون بود که فهمیدیم : آقا رشته های بافته فرش قرآن از دار قالی را بریده بودند و بعد صلوات.

*آقا از روح هنر گفتند و شرط لازم برای تغییر در هنر را نه دستور که تصحیح دید هنرمندان ، دانستند : " به هنرمند نمی توان دستور داد اسلامی بساز باید دید هنرمند را تصحیح کنید . وقتی نگاه او اصلاح شد نتیجه اثر هنری او عوض خواهد شد"

* آقا با پذیرش هدیه اهالی هنر تبریز و سپاس از تلاش بافندگان جایگاه اصلی این اثر هنری زوال ناپذیر را آستان قدس رضوی دانستند.

* ساعت لحظه اذان ظهر را نشان می داد و چنانکه انتظار می رفت :" والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته".

*این جمله برای همه منتظران ، رمز آغاز حمله است .حمله به سمت آقا و تنها خط شکنانند که به زیارت چفیه نائل می آیند .

* همه کسانی که تاکنون مانند اندیشمندان بر صندلی ها تکیه زده بودند همچون مردمان کوچه و خیابان هجوم بردند و برگرد یار حلقه زدند.

* راز چشم غره های بغل دستی ام زمانی که جعبه دستمال کاغذی را زیر دستی خودکردم را اززمانی فهمیدم که وقتی به نزدیک آقا رسیدم دستان او را محافظ وجود آقا دیدم .

*هزاران بار آقارا از تلویزیون یا در جمع عمومی دیده بودم. اما اینک چشمان نافذ شان در چشمانم برق می زد.

* صدها بار انگشتر شان را در عکسها دیده بودم اما اینک  آن انگشتر  بر صورتم بود.

* دهها بار دست راست آقا را قبل و بعد از انفجار تصور کرده بودم  اما اینک روی لبانم بود.

* یاد شعر سید تبریزی افتادم و دست بیضا  و حضرت عباس (ع) و این دعا ی آقا که خدایا ما را هم به شفاعت مولایمان بیامرز.

نماز را آقای رحیمیان خواند و تازه فلسفه وجود ایشان را در جلسه فهمیدم.

*ما که پرورده خوان ولایت بودیم ، نمک گیر سفره غذا هم شدیم . خدا کند که نمکدان شکن نشویم.

 


.: Weblog Themes By Pichak :.





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو